خسته ی تنها

حرف هایی که نباید گفته شوند ولی باید نوشته شوند
**************

قد افلح المومنون
"باشد تا رستگار شویم"

***
در حیرتم که چه نویسم
روی سخنم با کیست؟
با خفته است یا بیدار؟
اگر خفته است
خفته را خفته کی کند بیدار؟
و اگر بیدار است
بیدار در کار خود بیدار است!
وانگهی نویسنده چه نویسد
که خود نامه سیاه
و از دست خویشتن در فریاد است.

پیری و جوانی چو شب و روز برآمد
ماشب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم.

علامه حسن زاده آملی
*****

بعضی از لحظات زندگی ام را دوبار زیسته ام.

یکی آنگاه که آنها را زیسته ام

و دیگر، آنگاه که آنها را نوشته ام.

به یقین،

آنها را هنگام نوشتن عمیقتر زیسته ام.

[یادداشت ها/شارل بودلر]

رهنمودها
نکته های مهم
آخرین نظرات
تقویم کاری
جستجو در سایت مقام معظم رهبری

نکته دویست و شصت و ششم : خداحافظ

چهارشنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۴، ۱۲:۰۰ ق.ظ

خداحافظ

شاید برایت این سوال پیش آمده باشد که این چه نامه ای است که با "خداحافظی" شروع شده است. هفته ی پیش که همراه خانواده ات برای خواستگاری من آمده بودی؛ "چشم های مهربانت" تمام بدنم را لرزاند راستش را بخواهی عمق نگاهت بند دلم را پاره کرد و در همان نگاه اول عاشقت شدم و همان لحظه خواستم ازت بدم بیاید اما نشد ... خواستم هنگامی چای می آورم دستم نلرزد ، نشد ... وقتی مادرم ازم پرسید : "می خوای چند دقیقه ای باهاش صحبت کنی؟" خواستم بگویم : "نه" نشد ... که نشد ...

تمام یک ساعت و بیست و سه دقیقه ای که در اتاق باهم صحبت می کردیم من فقط محو چشمانت شده بودم قبلا همه ی اینها برایم مسخره بود، همه ی عشق بازی ها را شهوت می دانستم اما حالا چیز جدیدی را حس می کنم، حس جدیدی که قبلا ذبحش کرده بودم، وقتی سرت را پایین انداخته بودی و درباره ی برنامه های آینده ات برایم توضیح می دادی من فقط منتظر بودم سرت را بالا بیاوری و من دوباره محو چشمانت شوم یادم نمی آید درباره ی رشته ی تحصلیم گفتم یا نه اما تنها چیزی که از تو یادم مانده است این است که می گفتی : "زن و شوهر باید رازدار همدیگه باشند و همیشه باهم روراست باشند"

مادرم نمی نداند، پدرم هم نمی داند، خواهرم  هم نمی داند، برادرم هم نمی داند و... بگذار برایت بگویم چه کسانی می دانند  : " من ، اون نامرد و دکتری که نتیجه ی آزمایشم را توضیح داد و برنامه های مسخره اش و اینکه این بیماری ته دنیا نیست و ته دنیا یه جای دیگه است و ..."

نگاه عمیقت و چشم های مهربانت ته دنیا را برای من معنی کرد ؛ حالا می فهمم که تهِ تهِ دنیا کجاست... اگر کمی صبر کرده بودم و اگر کمی بیشتر خودم را دوست داشتم الآن تمام زندگیم را به پایت می ریختم و روحم را در اختیارت قرار می دادم و تمام عمر عاشقت می ماندم، یادت که می افتم گریه ام می گیرد واقعیتش این هست که بغض کرده و گریه می کنم از همه بدتر این که نمی توانم دردم را به کسی بگویم جراتش را ندارم، اصلا چه بگویم؟ بگویم عاشق "چشم های مهربانت" شدم؟ شب اول جرات نداشتم به خودم هم بگویم...

واقعیتش این هست که از بیماریم خجالت نمی کشم، از دلیل بیماریم خجالت می کشم حتی اگر بیمارهم  نشده بودم  و باز تورا می دیدم مجددا همین نامه را می نوشتم و می گفتم "خداحافظ"

پ.ن برای درک بهتر داستان به "چگونه گرگ شویم" مراجعه فرمایید.

 

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۴/۰۱/۲۶
صابر

نجوا  (۸)

۲۸ فروردين ۹۴ ، ۰۰:۰۰ وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
خوشم میاد دوستان سریع جعبه جستجورو فعال کردن!!!
+ به حاشیه پردازی و دقت خودم 
:)

پاسخ:
سلام

آخه در حد یک تیک زدن بود!!!
رحمی کن به امثال من های خنگ و نفهم
رفیق، همشهری، هم وطن
سلام و فدات
پاسخ:
سلام
شکست نفسیت را دوست دارم ...
سلام
یه بنده خدایی میگفت تو دنیا یا باید گرگ باشی یا گوسفند
راه دیگه ای نیست
ولی ب نظر من تو دنیا فقط باید آدم بود و رنگ و بوی آدم ها رو داشت
و نه چیز دیگه ای
پاسخ:
سلام

وچه سخت است آدم بودن....
وااااااااااااایییییییییییی........
:""""""((((((
پاسخ:
سلام
:'( 
:"(
پاسخ:
:'( 
۲۶ فروردين ۹۴ ، ۱۰:۰۷ بــُگــذار گـمنــامـ بمـــانـَـم
عجب حکایت تلخی...
پاسخ:
سلام

ممنون از حضور و تذکرتون
چه داستانی
پاسخ:
سلام

کدوم داستان؟
چقدر غمناک...

البته خیلی آموزنده

خداخیرتان دهد....
پاسخ:
سلام

ممنون از حضورتون

نجوا

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">