خسته ی تنها

حرف هایی که نباید گفته شوند ولی باید نوشته شوند
**************

قد افلح المومنون
"باشد تا رستگار شویم"

***
در حیرتم که چه نویسم
روی سخنم با کیست؟
با خفته است یا بیدار؟
اگر خفته است
خفته را خفته کی کند بیدار؟
و اگر بیدار است
بیدار در کار خود بیدار است!
وانگهی نویسنده چه نویسد
که خود نامه سیاه
و از دست خویشتن در فریاد است.

پیری و جوانی چو شب و روز برآمد
ماشب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم.

علامه حسن زاده آملی
*****

بعضی از لحظات زندگی ام را دوبار زیسته ام.

یکی آنگاه که آنها را زیسته ام

و دیگر، آنگاه که آنها را نوشته ام.

به یقین،

آنها را هنگام نوشتن عمیقتر زیسته ام.

[یادداشت ها/شارل بودلر]

رهنمودها
نکته های مهم
آخرین نظرات
تقویم کاری
جستجو در سایت مقام معظم رهبری

«باید برای چهارده، صفر، چهارِ خودم چشم‌انداز بنویسم»

این کاری بود که از تحویل سال 94 تا دیروز بارها به آن فکر ‌کردم. دیروز "استفاضه" یک ساله شد و من دقیقاً ده سال تا چهارده، صفر، چهار فاصله دارم ده سال تا چهل‌سالگی.

ده ساله بودم که دخترْ خاله بیست ساله‌ام مُرد. تا چند سال بعد از آن گمان می‌کردم بیست سالگی آخر دنیاست و من هم در بیست سالگی خواهم مُرد. بیست و دو ساله بودم که یادم افتاد دو سال از موعد مقرر گذشته است و هنوز زنده‌ام.

امروز سی ساله شده‌ام. سی سالگی‌ای که هرگز تصوری از آن نداشتم. حس خاصی است. چیزی شبیه خوف و رجا. و رجایی که به نحو عجیبی امسال بر عکس آخرین سالهای بیست سالگی انگار پیروز شده در این رقابت ِهر ساله و در این ماراتن ِافکارِ مهاجم ِحوالی ِروزِ به میدان ِمسابقه انداخته شدن!

سی سالگی آغاز دوره میان سالی است. این را وقتی فهمیدم که آخر خط جوانی بودم. همان موقع که رئیس سازمان ملی جوانان گفت: «بین 15 تا 29 سال جوان محسوب می‌شود». همان موقع که کودکانه به حرفش خندیدم. سی سالگی مثل بیست و نه سالگی نیست. باور کنید. بهتر از آن است و من دوست‌ترش دارم. شبیه همان سنی است که فهمیدم دیگر کودکی تمام شده. کی کودکی تمام شد؟ کی فهمیدم جوان محسوب می‌شوم؟ یادم نیست. اما امروز کاملاً این چرخش سنی را درک می‌کنم و می‌نویسم تا یادم بماند کی دوباره در این چرخه تکاملی تکوینی چرخیدم/ چرخوانده شدم! شاید همین رسیدن به دوره میان سالی است که خوف‌ها را کم کرده و امیدها را زیاد. دروغ نمی‌گویم. فیلم بازی نمی‌کنم. می‌بینید؟ ترسی از تکرار سنم برای شما ندارم. سی ساله شده‌ام و دوست ندارم به جوانی برگردم. میتوانم دهه هفتاد را به یاد آورم و حتی افتخار کنم به دهه شصت و به جنگی که خاطره‌ای از آن ندارم و به حال و هوایی که در آن نفس کشیده‌ام و مردمی که مطمئناً دوست داشتنی‌تر از امروزشان بوده‌اند.و خداراشکر کنم برای امتحانهایی که از امتحانهای امروز ساده تر بود. از امتحانهایی که در آنها خبری نبود از تکنولوژی و رسانه و حتی فلسفه.

اما

«باید برای چهارده، صفر، چهارِ خودم چشم‌انداز بنویسم». خوفم تنها از همین است. چهل ساله شوم و وقتم تمام شده باشد و همینی باشم که هستم.

اما می دانید؟ اخیراً کشفی کرده‌ام؛ باید آمارها و معیارها را رها کرد. فهمیده ام سن آدم باید برکت داشته باشد. فهمیده ام آدم باید بتواند اثر وجودی بگذارد در این دنیای "بی وجود"! فهمیده‌ام پیری و جوانی آدمها ربط چندانی به سن شناسنامه‌ای‌شان ندارد. فهمیده‌ام ما پیری و جوانی آدمها را با اثاری که از خودشان برجای می‌گذارند قیاس می‌کنیم، نه الزاماً اثر وجودیشان!

مثلاً

اگر چهل ساله باشی و فرزندِ بیست ساله داشته باشی، جوانتر از چهل ساله دیگری هستی که فرزندی ندارد.

یا مثلاً

اگر چهل ساله باشی و دو تا دکترا داشته باشی و به سطح اجتهاد رسیده باشی و بیست جلد کتاب نوشته باشی و پنجاه مقاله چاپ کرده باشی، جوانتر از چهل ساله‌ دیگری هستی که درس نخوانده و حوزه نرفته و کتاب ننوشته و نمی‌داند اصلاً مقاله چیست.

یا مثلاً

اگر چهل ساله باشی و درآمدت سر به فلک بزند و خانه‌ات فرشته و ساحلت فریدون‌کنار و مرکب‌ات پورشه کروک باشد، جوانتر از چهل ساله دیگری هستی که درآمدی ندارد و مستاجر است و ساحلش بلوار کشاورز است و مرکب‌اش وسپاست.

می‌بینید؟ ما آدمها عادت کرده‌ایم حتی پیری و جوانی خودمان، و آدمهای دیگر، را با داشتن و نداشتن همین چیزها بسنجیم. شاید میل به جوان ماندن است که باعث شده جوانی‌مان را، و تمام عمرمان را، بگذاریم که همینها را بدست بیاوریم که چه؟ که جوان بمانیم. که فکر کنیم که جوان مانده‌ایم!

نمی‌دانم چه اصراری داریم بر جوان ماندن. نه فقط جوانی را حرام می‌کنیم برای جوانی، بلکه میانسالی و پیری را هم حرام می‌کنیم برای جوانی.

اما بالاخره «باید برای چهارده، صفر، چهارِ خودم چشم‌انداز بنویسم». چه می‌خواهم بشوم؟ چه کاری میخواهم بکنم؟ چه چیزی می‌خواهم داشته باشم؟ چه؟ چه؟ چه؟

دیروز مادرم افتاده زمین و زخمی شده. و امروز، روز تولد من مانده است خانه. راستش، خانه ماندن او بزرگترین هدیه دنیاست برای من. او راه می رود و من راه میروم. مانند جوجه‌های دو روزه محلی، از این اتاق به آن اتاق، از آن اتاق به این اتاق. او می‌خندد، من می خندم. او درد می‌کشد، من درد می‌کشم. او تکان می‌خورد، من نگاهش می‌کنم. من تکان می‌خورم، او نگاهم می‌کند.

اما بالاخره «باید برای چهارده، صفر، چهارِ خودم چشم‌انداز بنویسم». چه می‌خواهم بشوم که نبوده ام؟ چه کاری میخواهم بکنم، که نکرده ام؟ چه چیزی می‌خواهم داشته باشم، که نداشته ام؟

خدایا، هیچ چیز نمی‌خواهم بشوم جز نور چشم او. هیچ کاری نمی‌خواهم بکنم جز محبت به او. هیچ چیز نمی‌خواهم داشته باشم جز داشتن او.

خدایا کمکم کن کنار این «او» ها یادم بماند بگویم «برای رسیدن به تو».

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۲/۲۵
صابر

نجوا  (۸)

در راستای این پستتون:

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم (+)
پاسخ:
سلام

حتما خدمت می رسیم
۲۷ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۱:۲۲ بــُگــذار گـمنــامـ بمـــانـَـم
حرفی مبنی بر بیفایده بودنش زدم مگه!؟

پاسخ:
سلام

مگه من حرفی بر بی فایده بودنش زدم مگر، عایااا؟

پ.ن : آخه بعضی چیزها فقط جالب هستند!
سلام
تصویری که گذاشتید من را برد به بیست سال پیش. همان روزی که زن ها افتاده بودند روی قبر و  من برای اولین بار فهمیدم مرگ چیست... اما نه. ادعای بزرگی است فهمیدن چیستی مرگ! حرفم را پس میگیرم؛ بچه بودم.


نوع انتشارتان جالب بود.فهمیدم کدام بخش متن برای دیگران حرف داشته. میشد بیشتر بسطش دهم. مثلا زخمی شدن را یا چهل سالگی را یا...

+متشکرم از لینک سندی که گذاشتید. هدیه خوبی بود.
پاسخ:
سلام

متن پرنکته و عمیقی بود

قلمتون مستدام و پربار ...
۲۵ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۳:۳۱ بــُگــذار گـمنــامـ بمـــانـَـم
جالب بود
پاسخ:
سلام

علاوه بر جالبی ، فکر کنم مفید هم باشه
متنش خیلی زیبا بود
و درد های بسیاری رو بیان میکرد
دردهایی که توی افکار همه ی ما وجود داره
پاسخ:
سلام

متن علاوه بر بیان مشکلات راه حل هایی هم به صورت کلی می دهد
یادم افتاد ب اردیبهشت لغایت مهر 91. نیمه دوم 18سالگیم.قرار بود 20ساله ک میشم ی آدم دیگه باشم و امروز نیمه دوم 21سالگیم رو دارم میگذرونم با پس رفت های بسیار...
پاسخ:
سلام

ممنون از حضورتون

باشد تا رستگار شویم
آها
خب متوجه لینک بودنش نشدم.
تنها چیزی که باعث شد بفهمم متن خودتون نیست، سن تون بود
:)
پاسخ:
سلام

متن بسیار زیبایی و دقیقی بود که با اجازه ی نویسنده ی محترم نشرش دادم.
منبع متن رو نمی خوایین بنویسین؟
پاسخ:
سلام

خط اول متن ذکر شده است.

نجوا

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">